اما هنوز میتوانم بیرون را ببینم...آدمهایی که می آیند....دستشان را بسویم دراز میکنند...و درست آن هنگام که نزدیک هم میشویم...دیوار شیشه ای مانع از رسیدنمان....لمس کردنمان...در آغوش کشیدنمان میشود...دیوار شیشه ای که تنها خودم میبینم...دیواری از ترس...ترس از طرشدگی....ترس ِ ازدست دادن....
حقیقت را بخواهید...من خود را پشت این دیوارها پنهان کرده ام..من از دوست نداشتنی بودن برای دوست داشتنی هایم میترسم....من از طردشدگی ها میترسم...من از،ازدست دادن ها می ترسم. من از جاری شدن در می ترسم....و راکد مانده ام در میان دیوارهایی بلند....
ترا شکر میکنم که به من دل دادی و آن را از غم و درد سرشار کردی؛
تو را شکر میکنم که خمیره ی مرا با آتش و
اشک سرشتی و در کوره ی گدازان عشق پختی...
خدایا!
آنچه را که مشیت ازلی توست تحمل میکنم...غم و درد را با آغوش باز میپذیرم...
تو مرا عذاب کن...
مرا بسوزان...
خاکسترم را نیز به باد بسپار...
از تو گله ای ندارم
آری،چون شمع میخندم و اشک میریزم و می سوزم و میمیرم...
چه گناهی کرده ام که مستوجب این همه عذابم؟زیرا خود میدانم
که سراپای وجودم مملو از گناه است!خدایا نمیتوانم بگریم.
و ای خدای من!
میخواهم بپرسم آیا دلی دردمند تر از دل من سراغ داری؟
خدایا!
وجودم با عشق تو سرشته شده است،
زندگی ام با عشق و فداکاری در راه تو به پایان میرسد...
مهر ورزیدن،فداکاری کردن،خود را فراموش نمودن،به لذات و فریب دنیا پشت پا زدن،
حتی به بدان و ناکسان محبت کردن،و صبر کردن و تحمل درد و غم،
همه و همه زندگی من است.
خدای من!
چگونه دل دردمند مرا هر روز با دردی شدید تر و غمی عمیق تر میگدازی؟
آیا مرا امتحان میکنی؟که راستی ضعیف و بدبختم...
اگر مرا برای آینده می پزی و ناب میکنی،دیگر رمقی از من نمانده...
خدایا دردمندم...وگرچه همه ی دردها را تو بر من پذیرفته ای،
ولی باز هم به سوی تو می آیم،باز هم دست نیاز به سوی تو دراز میکنم...
آری،مرابسوزان،
بیشتر بسوزان،محو کن،دوباره زنده ام گردان،باز شکنجه ده و باز مرا بسوزان
و خاکسترم را به باد بسپار...
باز هم...
باز هم...
باز هم...
"شهید دکتر مصطفی چمران"
خدایا...
خداوندا...
رو به سوی تو آمده ام....و دستهایم را بر شاخه های بلند ابدیت تو آویخته ام...
ای خدای بلند مرتبه....اى صاحب عزت و سلطنت...اى بزرگ مقام... اى مقتدر...
دیر زمانیست که چشمه ی چشمانم جوشیدن آغاز کرده اند...می جوشند...سر ریز می شوند
و سکوت در من موج میزند...واژه هایم خشکیده اند...
و آخر تو بگو...تو بگو که چه نیازیست به این واژه های مسخ شده در مقابل تو...
که تو خود خدایی....علیمی...دانایی...شنواى هر صدایی...عالم به هر پنهانی...
چه بگویم به تو؟ که تو خود میدانی نانوشته ها و نا گفته ها را...
خدایا...
خداوندا....
به تو پناه آورده ام....به تو که پشت و پناه هر بی پناهی...به تو...که تکیه گاه هر آنی
که رو به سوی تو آورد...
خدایا...
خداوندا...
ای بخشنده...ای مهربان...ای کریم...ای رحیم....ای حکیم....
به تو پناه آورده و روی گردانه ام از هرچه غیر توست.. و زبان باز نکرده ام برای غیر تو...
و تسلیم شده ام بر آنچه مقدر گردانی مرا...که تو مقدر میکنی بهترین ها را...
خدایا...
خداوندا...
به تکیه گاه خداوندیت سخت محتاجم....و جز تو نیست مرا تکیه گاهی در این روزهای سخت
که بی تو چگونه تاب بیاورم سختی این امتحان را؟ چگونه بمانم بر دو پای خویش؟
که این پاها جز به خواست و لطف تو توان ایستادن هم ندارند...
مباد رو سیه بازگردم از این روزها...از این امتحان....
که بی تو امیدی نیست در من....
خدایا....
صدایت میکنم....
اجابت کن مرا...
ای خدا....ای خدا....ای خدا....
رفت...
به همین سادگی...
خوابید...
زیر خاک های سرد...
چشمهایم میبارند...
بی مهابا...

"الهی! مرا در مقامی مدار که گویم خلق و حق و یا گویم من و تو . مرا در مقامی دار
که در میان نباشم ، همه تو باشی به هستی او نگریستم ، نیستی من به من بنمود .
در این اندوه بودم ، تا با دلی که بود ،
از حق ندا آمد که به هستی خویش اقرار کن .
گفتم جز تو کیست که به هستی تو اقرار کنم ؟
مگر نگفته ای شهدالله . الهی ! تو یکی و من از یکی تو یکی ام ."
"تذکره الاولیاء-ابوالحسن خرقانی"
میلم برای نرسیدن بیش از رسیدن شده است....
شاید اگر دائم بودی کنارم
یه روز می دیدم که دوستت ندارم
می خوام برم که تا ابد بمونم
سخته برای هر دومون می دونم
فکر نکنی دوری و اینجا نیستی
قلب من اونجاست تو تنها نیستی
خودم میرم ، عکسم ولی تو قابه
میشنوه حرفو ولی بی جوابه
رفتن من شاید یه امتحانه
واسه شناخت تو توی این زمونه
غصه نخور زندگی رنگارنگه
یه وقتایی دور شدنم قشنگه
مراقب گلدون اطلسی باش
یه وقتایی منتظر کسی باش
کسی که چشماش یه کمی روشنه
شاید یه قدری هم شبیه منه
![]()
ببخشید...
قل سایه:
لطفا برام میلی بذار از خودت مهربان...منم باید جواب بدم خب...نه؟
هرچه نوشتم خط خورد!
و این یعنی من هنوز در بحران سکوت به سر میبرم!
چشمان قاب شده ی آدمها رو توی ایینه ی مستطیلی شکل ماشینها عجیب دوست
دارم...فرقی نمیکنه زیبا باشی یا نه....چشمها همیشه زیبان....خیلی زیبا...
چشمهای من پا به پای آسمان میبارند.....
گلوله های خیس اشکی!
و من لال میشوم!
پ.ن:
خیلی وقت است اینجا هم دیگر محرم حرفهایم نیست!!!!
رضا شاد بودن دل است در تلخی قضا
"تذکره الاولیا"
خدایا شکرت...
هر برادری و یاری و همنشینی که تو را از وی فایده ای دینی نباشد،
صحبت او را از پس پشت انداز.
"تذکره الاولیا"
