دانی كه چهها چهها چهها میخواهم وصـل تـو من بی ســر و پا میخواهم
فـریـاد و فـغان و نـالهام دانی چیســت یـعنی كه تـو را تـو را تـو را میخواهم
دنیا را از پنجره ی چشمان تو دیدن زیباتر ست انگار!
چشمانت به من قرض می دهی هیچ؟
امروز برایم تماما عطر بهار داشت و طعم توت فرنگی!
امروز نگاه من چسبناک بود و خیس!
دنیا والس می رقصید...می خندید!
امروز قاب چشمان من پر بود از یاس های وحشی!
آسمان آبی بود...
خدا می خندید...!
قاه قاه...!
از اونجایی که انگار خیلی نامفهوم بود دو متن ضمیمه این نوشته حذفشون کردم! چون از توضیح بیشتر هم معذور بودم!
همین!
خسته....
با روان نویس سیاهم...سیاه می نویسم...
به رنگ ِ همین لحظه ی کشدار ِ کسل
خسته از.....
هوووووف....
آنقدر دیشب در را مدام باز و بسته کردی که لای لولای در مدام هی
ساییده شدم..................!
و اکسیژن هم کم آمد....
آنقدر کم آمد که حتی پنجره ی گشوده شده و شلاق سوزناک سرد هوا هم
حالم را جا نیاورد!!!!
لذت...
میان لذت دوست داشتن و دوست داشته شدن!
دوست داشته شدن را بر می گزینم!
اینطور خیالم جمع تر است گویا....!
پی...
آنقدر پی همه چیز بر تن خویش مالیده ام!
که دیگر بوی روغن گرفته ام!
اگر حوصله ام را داشته باشید ، میتوانم از غم ها ، بی صبری ها و
ترس ها وخستگی هایم داستان ها بگویم . از دوستان در بندم ، از
گریه های پنهانی مامان و من اگر حوصله تان را داشته باشم بازوانم را
میگشایم ، تک تکتان را به آغوشم میکشم تا آرام هق هقتان را سر
بدهید .مسئله اما حوصله داشتن / نداشتنمان نیست ، *
هر قدر که به غم میدان بدهی ، میدان میطلبد ، و باز هم بیشتر ،
و بیشتر …هرقدر در برابرش کوتاه بیایی ، قد میکشد ، سلطه میطلبد
، و له میکند .. غم ،عقب نمی نشیند مگر آنکه به عقب برانی اش ،
نمیگریزد مگر آنکه بگریزانی اش ، آرام نمی گیرد مگر آنکه بیرحمانه سر
کوبش کنی.
* زنده یاد نادر ابراهیمی /چهل نامه ی کوتاه به همسرم
برف می بارد....!
نقش شیرین رود از سنگ ولی ممکن نیست
که خیال رخش از خاطر فرهاد رود!
تو کیستی که هربار خواستم طرحی زنمت قلمو ریخت موهایش....کچل شد....
نوک مدادم شکست... تراش قهر کرد...... پاک کن خجالت کشید...!
تو کیستی که جعبه ی مداد رنگی هایم کم می آورد مقابل چشمانت...! آخر گویی تو نیستی
در میان هیچ یک از این رنگارنگ قلم ها...
تو کیستی؟
شاید رنگین کمانی....آمیخته ای از هفت رنگ...و آبی ات بیشتر است انگار....آبی
آسمانی....یا نه....! قرمزی....قرمزی تابستان....! شاید هم نه! اصلا تو سفیدی...
سفید چون برفهای عاشقانه ی زمستان...! شاید هم نه!
اصلا خودت بگو....
تو کیستی؟
همین گفتن اینکه روزی....دور یا نزدیک....امروز یا فردا.... با استدلال آدمها.... بگذاری و بروی
زیر آن سنگ سرد سه شماره ای....کافی بود برای پر شدن چشمهای من!
فردا....
قرار....
من....
تو....
دلی تنگ....
و چشمهایی که بعد از دوسال و چهار ماه در هم گره خواهند خورد!
ب ی ت ا ی م ن
در بهم خورد!
محکم!
احساس من جا ماند آن لا!
دردش آمد!
ترک هم برداشت!
وقتی شیرین گیه اش میگیره میگن این شکلی میشه!!!
الانم میخوام گیه کنم! ![]()
![]()
این دل درد لعنتی دو سه روزیه که برگشته و من شدیدا کلافم!
۶۱۰ تا ضرب المثل به زبان فرانسه با مترادفاش که میشه ۱۲۲۰ تا رو باید حفظ کنم
برای دوشنبه! که تازه ۴۰۰تاشو حفظ کردم!
تازه همون دوشنبه وصایا هم امتحان دارم که نخوندمش اصلا!
بعد محبت دوستان و کامنتهای کنایه آمیز هر از گاهیشون هم شدیدا داره توی اعصابم میره!
خلاصه اینکه ....!
اوووف!
الان کلی انرژی مثبت دادم بهمتونا.....حواستون بود؟