تبليغاتX
ققنـــــــــــــــوس
خوب که نگاه میکنم...چیزی نیست جز دیوارهای بلندی که عجیب رشد کرده اند و محصور کرده اند قلب کوچکم...هر چه میجویم...هرچه نگاه میکنم فقط دیوار است و دیوار...دیوارهایی از جنس فولاد و شیشه... آنقدر طویل و پی در پی کشیده شده اند که نمیدانم از کجا و در کدامین نقطه ،دیواری خاتمه یافته و دیگری شروع شده است...شاید از اولین باری که از دست دادن دوست داشتنی هایم شروع شد این دیوارها ساخته شدند.... شاید همان روزی که پدربزرگ را با آمبولانس وپارچه سفید بر رویش بردند...یا آن روزی که عروسک کوچولوی دوست داشتنیم را در پارک جا گذاشتم ...شاید همینهای به ظاهر ساده  مرا در میانه دیواری خودساخته که دیوار حمایتی من نام گرفت محصور کرد...دیوار های کوتاه و ظریفی که حالا جان گرفته اند...رشد کرده اند و دیگر آن دیوارهای کاهگلی نیستند...از جنس شیشه و فولادند... خوب یادم هست....روزی که در مقابل انوار خورشید بانو قلب خویش از سینه پاره پاره ام در آوردم و پرت کردم روی اتاق...وصدای زوزه ی باد پیچید در میانه ی سینه ام...جایی که قلبی نبود...

اما هنوز میتوانم بیرون را ببینم...آدمهایی که می آیند....دستشان را بسویم دراز میکنند...و درست آن هنگام که نزدیک هم میشویم...دیوار شیشه ای مانع از رسیدنمان....لمس کردنمان...در آغوش کشیدنمان میشود...دیوار شیشه ای که تنها خودم میبینم...دیواری از ترس...ترس از طرشدگی....ترس ِ ازدست دادن....

حقیقت را بخواهید...من خود را پشت این دیوارها پنهان کرده ام..من از دوست نداشتنی بودن برای دوست داشتنی هایم میترسم....من از طردشدگی ها میترسم...من از،ازدست دادن ها می ترسم. من از جاری شدن در می ترسم....و راکد مانده ام در میان دیوارهایی بلند....

 

 

+ نوشته شده در تاريخ شنبه پنجم فروردین 1391 ساعت 21:58 توسط : شیرین |

خدایا!

 ترا شکر میکنم که به من دل دادی و آن را از غم و درد سرشار کردی؛

تو را شکر میکنم که خمیره ی مرا با آتش و

 اشک سرشتی و در کوره ی گدازان عشق پختی...

خدایا!

آنچه را که مشیت ازلی توست تحمل میکنم...غم و درد را با آغوش باز میپذیرم...

تو مرا عذاب کن...

مرا بسوزان...

خاکسترم را نیز به باد بسپار...

از تو گله ای ندارم

آری،چون شمع میخندم و اشک میریزم و می سوزم و میمیرم...

چه گناهی کرده ام که مستوجب این همه عذابم؟زیرا خود میدانم

که سراپای وجودم مملو از گناه است!خدایا نمیتوانم بگریم.

و ای خدای من!

میخواهم بپرسم آیا دلی دردمند تر از دل من سراغ داری؟

خدایا!

وجودم با عشق تو سرشته شده است،

زندگی ام با عشق و فداکاری در راه تو به پایان میرسد...

مهر ورزیدن،فداکاری کردن،خود را فراموش نمودن،به لذات و فریب دنیا پشت پا زدن،

حتی به بدان و ناکسان محبت کردن،و صبر کردن و تحمل درد و غم،

همه و همه زندگی من است.

خدای من!

چگونه دل دردمند مرا هر روز با دردی شدید تر و غمی عمیق تر میگدازی؟

آیا مرا امتحان میکنی؟که راستی ضعیف و بدبختم...

اگر مرا برای آینده می پزی و ناب میکنی،دیگر رمقی از من نمانده...

خدایا دردمندم...وگرچه همه ی دردها را تو بر من پذیرفته ای،

ولی باز هم به سوی تو می آیم،باز هم دست نیاز به سوی تو دراز میکنم...

آری،مرابسوزان،

بیشتر بسوزان،محو کن،دوباره زنده ام گردان،باز شکنجه ده و باز مرا بسوزان

و خاکسترم را به باد بسپار...

باز هم...

باز هم...

باز هم...

"شهید دکتر مصطفی چمران"

+ نوشته شده در تاريخ شنبه بیست و پنجم تیر 1390 ساعت 19:12 توسط : شیرین |

 

خدایا...

خداوندا...

رو به سوی تو آمده ام....و دستهایم را بر شاخه های بلند ابدیت تو آویخته ام...

ای خدای بلند مرتبه....اى صاحب عزت و سلطنت...اى بزرگ مقام... اى مقتدر... 

دیر زمانیست که چشمه ی چشمانم جوشیدن آغاز کرده اند...می جوشند...سر ریز می شوند

 و سکوت در من موج میزند...واژه هایم خشکیده اند...

و آخر تو بگو...تو بگو که چه نیازیست به این واژه های مسخ شده در مقابل تو...

که تو خود خدایی....علیمی...دانایی...شنواى هر صدایی...عالم به هر پنهانی...

چه بگویم به تو؟  که تو خود میدانی نانوشته ها و نا گفته ها را...

 خدایا...

خداوندا....

به تو پناه آورده ام....به تو که پشت و  پناه هر بی پناهی...به تو...که تکیه گاه هر آنی

 که رو به سوی تو آورد...

خدایا...

خداوندا...

ای بخشنده...ای مهربان...ای کریم...ای رحیم....ای حکیم....

به تو پناه آورده و روی گردانه ام از هرچه غیر توست.. و زبان باز نکرده ام برای غیر تو...

و تسلیم شده ام بر آنچه مقدر گردانی مرا...که تو مقدر میکنی بهترین ها را...

خدایا...

خداوندا...

به تکیه گاه خداوندیت سخت محتاجم....و جز تو نیست مرا تکیه گاهی در این روزهای سخت

که بی تو چگونه تاب بیاورم سختی این امتحان را؟ چگونه بمانم بر دو پای خویش؟

که این پاها جز به خواست و لطف تو توان ایستادن هم ندارند...

مباد رو سیه بازگردم از این روزها...از این امتحان....

که بی تو امیدی نیست در من....

خدایا....

صدایت میکنم....

اجابت کن مرا...

ای خدا....ای خدا....ای خدا....

 

+ نوشته شده در تاريخ چهارشنبه پانزدهم تیر 1390 ساعت 22:43 توسط : شیرین |

 

پیشنهاد میکنم یه سر بزنید اینجا:::

نمادهای المپیک در خدمت ترویج فراماسونری

 

+ نوشته شده در تاريخ دوشنبه بیست و سوم اسفند 1389 ساعت 20:24 توسط : شیرین |

 

رفت...

به همین سادگی...

خوابید...

زیر خاک های سرد...

چشمهایم میبارند...

بی مهابا...

 

+ نوشته شده در تاريخ شنبه چهاردهم اسفند 1389 ساعت 5:3 توسط : شیرین |

 
 
 
 
عشق، هر جا رو كند آنجا خوش است
.
گر به دريا افكند دريا خوش است.

گر بسوزاند در آتش، دلكش است.

اي خوشا آن دل، كه در اين آتش است.

تا ببيني عشق را آيينه وار

آتشي از جان خاموشت برآر
 
+ نوشته شده در تاريخ پنجشنبه پنجم اسفند 1389 ساعت 11:15 توسط : شیرین |

 

"الهی! مرا در مقامی مدار که گویم خلق و حق و یا گویم من و تو . مرا در مقامی دار

 که در میان نباشم ، همه تو باشی به هستی او نگریستم ،‌ نیستی من به من بنمود .

در این اندوه بودم ، تا با دلی که بود ،

از حق ندا آمد که به هستی خویش اقرار کن .

گفتم جز تو کیست که به هستی تو اقرار کنم ؟

مگر نگفته ای شهدالله . الهی !‌ تو یکی و من از یکی تو یکی ام ." 

 

"تذکره الاولیاء-ابوالحسن خرقانی"

 

+ نوشته شده در تاريخ دوشنبه دوم اسفند 1389 ساعت 12:27 توسط : شیرین |

 

میلم برای نرسیدن بیش از رسیدن شده است....

 

 

+ نوشته شده در تاريخ چهارشنبه بیست و هفتم بهمن 1389 ساعت 17:16 توسط : شیرین |

 

شاید اگر دائم بودی کنارم

یه روز می دیدم که دوستت ندارم

می خوام برم که تا ابد بمونم

 سخته برای هر دومون می دونم 

فکر نکنی دوری و اینجا نیستی

قلب من اونجاست تو تنها نیستی

خودم میرم ، عکسم ولی تو قابه

 میشنوه حرفو ولی بی جوابه

 رفتن من شاید یه امتحانه

 واسه شناخت تو توی این زمونه

 غصه نخور زندگی رنگارنگه

 یه وقتایی دور شدنم قشنگه

 مراقب گلدون اطلسی باش

 یه وقتایی منتظر کسی باش

 کسی که چشماش یه کمی روشنه

 شاید یه قدری هم شبیه منه


شرمنده ی دوستان...اومدم تایید کنم کامنتا رو اشتباهی یه سریش پاک شد...

ببخشید...

 


قل سایه:

لطفا برام میلی بذار از خودت مهربان...منم باید جواب بدم خب...نه؟

 

+ نوشته شده در تاريخ پنجشنبه هفتم بهمن 1389 ساعت 20:7 توسط : شیرین |

 

هرچه نوشتم خط خورد!

و این یعنی من هنوز در بحران سکوت به سر میبرم!


 چشمان قاب شده ی آدمها رو توی ایینه ی مستطیلی شکل ماشینها عجیب دوست

دارم...فرقی نمیکنه زیبا باشی یا نه....چشمها همیشه زیبان....خیلی زیبا...

 

+ نوشته شده در تاريخ چهارشنبه بیست و نهم دی 1389 ساعت 12:31 توسط : شیرین |

 

چشمهای من پا به پای آسمان میبارند.....

گلوله های خیس اشکی!

و من لال میشوم!

 پ.ن:

خیلی وقت است اینجا هم دیگر محرم حرفهایم نیست!!!!

 

+ نوشته شده در تاريخ یکشنبه بیست و ششم دی 1389 ساعت 10:56 توسط : شیرین |

 

رضا شاد بودن دل است در تلخی قضا

"تذکره الاولیا"

 

+ نوشته شده در تاريخ جمعه هفدهم دی 1389 ساعت 21:44 توسط : شیرین |

 

خدایا شکرت...

 

+ نوشته شده در تاريخ پنجشنبه شانزدهم دی 1389 ساعت 13:49 توسط : شیرین |

 

هر برادری و یاری و همنشینی که تو را از وی فایده ای دینی نباشد،

 صحبت او را از پس پشت انداز.

"تذکره الاولیا"

 

+ نوشته شده در تاريخ چهارشنبه یکم دی 1389 ساعت 9:45 توسط : شیرین |

 
تو رابرای اشکی که خشک شد و هیچ وقت نریخت
لبخندی که محو شد و هیچ گاه نشکفت دوست می دارم
تو را به خاطر خاطره ها دوست می دارم
برای پشت کردن به ارزوهای محال
به خاطر نابودی توهم و خیال دوست می دارم
...تو را برای دوست داشتن دوست می دارم
تو را به خاطربوی لاله های وحشی
به خاطر گونه ی زرین افتاب گردان
برای بنفشیه بنفشه ها دوست می دارم
تو را به خاطر دوست داشتن دوست می دارم
تو را به جای همه کسانی که ندیده ام دوست می دارم
تورا برای لبخند تلخ لحظه ها
پرواز شیرین خاطره ها دوست می دارم
تورا به اندازه ی همه ی کسانی که نخواهم دید دوست می دارم
اندازه قطرات باران ، اندازه ی ستاره های اسمان دوست می دارم
تو را به اندازه خودت ، اندازه ان قلب پاکت دوست می دارم
تو را برای دوست داشتن دوست می دارم
تو را به جای همه ی کسانی که نمی شناخته ام ...دوست می دارم
تو را به جای همه ی روزگارانی که نمی زیسته ام ...دوست می دارم
برای خاطر عطر نان گرم و برفی که آب می شود و برای نخستین گناه
تو را به خاطر دوست داشتن...دوست می دارم
تو
را به جای تمام کسانی که دوست نمی دارم...دوست می دارم
 
 
+ نوشته شده در تاريخ دوشنبه بیست و دوم آذر 1389 ساعت 11:40 توسط : شیرین |

CopyRight © 2009 All Rights reserved