تبليغاتX
ققنـــــــــــــــوس
 

دانی كه چه‌ها چه‌ها چه‌ها می‌خواهم           وصـل تـو من بی ســر و پا می‌خواهم

فـریـاد و فـغان و نـاله‌ام دانی چیســت           یـعنی كه تـو را تـو را تـو را می‌خواهم

 

 

+ نوشته شده در تاريخ دوشنبه نوزدهم بهمن 1388 ساعت 0:12 توسط : شیرین |

 

دنیا را از پنجره ی چشمان تو دیدن زیباتر ست انگار!

چشمانت به من قرض می دهی هیچ؟ 

 

+ نوشته شده در تاريخ شنبه هفدهم بهمن 1388 ساعت 12:17 توسط : شیرین |

 

 

امروز برایم تماما عطر بهار داشت و طعم توت فرنگی!

 

 

+ نوشته شده در تاريخ جمعه شانزدهم بهمن 1388 ساعت 16:38 توسط : شیرین |

 

امروز نگاه من چسبناک بود و خیس!

دنیا والس می رقصید...می خندید!

امروز قاب چشمان من پر بود از یاس های وحشی!

آسمان آبی بود...

خدا می خندید...!

قاه قاه...!

 

از اونجایی که انگار خیلی نامفهوم بود دو متن ضمیمه این نوشته حذفشون کردم! چون از توضیح بیشتر هم معذور بودم!

همین!

 

+ نوشته شده در تاريخ یکشنبه یازدهم بهمن 1388 ساعت 17:30 توسط : شیرین |

 

خسته....

با روان نویس سیاهم...سیاه  می نویسم...

به رنگ ِ همین لحظه ی کشدار ِ کسل

خسته از.....

 

 

هوووووف....

آنقدر دیشب در را مدام باز و بسته کردی که لای لولای در مدام هی

 ساییده شدم..................!

و اکسیژن هم کم آمد....

آنقدر کم آمد که حتی پنجره ی گشوده شده و شلاق سوزناک سرد هوا هم

حالم را جا نیاورد!!!!

 

لذت...

میان لذت دوست داشتن و دوست داشته شدن!

دوست داشته شدن را بر می گزینم!

اینطور خیالم جمع تر است گویا....!

 

پی...

آنقدر پی همه چیز بر تن خویش مالیده ام!

که دیگر بوی روغن گرفته ام!

 

 

+ نوشته شده در تاريخ یکشنبه یازدهم بهمن 1388 ساعت 11:58 توسط : شیرین |

 

اگر حوصله ام را داشته باشید ، میتوانم از غم ها ، بی صبری ها و

ترس ها  وخستگی هایم داستان ها بگویم . از دوستان در بندم ، از

گریه های پنهانی مامان و من اگر حوصله تان را داشته باشم بازوانم را

میگشایم ، تک تکتان را به آغوشم میکشم تا آرام هق هقتان را سر

بدهید .مسئله اما حوصله داشتن / نداشتنمان نیست ، *

 هر قدر که به غم میدان بدهی ، میدان میطلبد ، و باز هم بیشتر ،

 و بیشتر …هرقدر در برابرش کوتاه بیایی ، قد میکشد ، سلطه میطلبد

، و له میکند .. غم ،عقب نمی نشیند مگر آنکه به عقب برانی اش ،

 نمیگریزد مگر آنکه بگریزانی اش ، آرام نمی گیرد مگر آنکه بیرحمانه سر

 کوبش کنی.

 

* زنده یاد نادر ابراهیمی /چهل نامه ی کوتاه به همسرم

 

+ نوشته شده در تاريخ جمعه نهم بهمن 1388 ساعت 17:35 توسط : شیرین |

 

برف می بارد....!

 

+ نوشته شده در تاريخ جمعه نهم بهمن 1388 ساعت 17:28 توسط : شیرین |

 

نقش شیرین رود از سنگ ولی ممکن نیست

که خیال رخش از خاطر فرهاد رود!

 

+ نوشته شده در تاريخ جمعه نهم بهمن 1388 ساعت 16:58 توسط : شیرین |

 

تو کیستی که هربار خواستم طرحی زنمت قلمو ریخت موهایش....کچل شد....

نوک مدادم شکست... تراش قهر کرد...... پاک کن خجالت کشید...!

تو کیستی که جعبه ی مداد رنگی هایم کم می آورد مقابل چشمانت...! آخر گویی تو نیستی

 در میان هیچ یک از این رنگارنگ قلم ها...

تو کیستی؟

شاید رنگین کمانی....آمیخته ای از هفت رنگ...و آبی ات بیشتر است انگار....آبی

آسمانی....یا نه....! قرمزی....قرمزی تابستان....! شاید هم نه! اصلا تو سفیدی...

سفید چون برفهای عاشقانه ی زمستان...! شاید هم نه!

اصلا خودت بگو....

تو کیستی؟

 

 

+ نوشته شده در تاريخ پنجشنبه هشتم بهمن 1388 ساعت 22:38 توسط : شیرین |

 

همین گفتن اینکه روزی....دور یا نزدیک....امروز یا فردا.... با استدلال آدمها.... بگذاری و بروی

زیر آن سنگ سرد سه شماره ای....کافی بود برای پر شدن چشمهای من!

 

 

+ نوشته شده در تاريخ پنجشنبه هشتم بهمن 1388 ساعت 16:10 توسط : شیرین |

 

فردا....

قرار....

من....

تو....

دلی تنگ....

و چشمهایی که بعد از دوسال و چهار ماه در هم گره خواهند خورد!

ب ی ت ا ی م ن

 

 

+ نوشته شده در تاريخ چهارشنبه هفتم بهمن 1388 ساعت 19:6 توسط : شیرین |

 

در بهم خورد!

محکم!

احساس من جا ماند آن لا!

دردش آمد!

ترک هم برداشت!

 

+ نوشته شده در تاريخ چهارشنبه هفتم بهمن 1388 ساعت 10:0 توسط : شیرین |

 
می خواهم یک چیزی بنویسم.یک چیزی که درست اینجاست... روی گلوبم و فشار میدهد هم گه گاه! و 
 
تنگ میکند نفس! و به شماره میندازدشان!فقط باید قول بدهی چشمانت راببندی تا تونلی... انعکاسی..
 
پلی...چیزی میان چشمانمان رد و بدل نشود!!! آخر میدانی؟چشمها دروغ سرشان نمیشود! سریع آدم را
 
لو میدهند و دستت را میگذارند در پوست گردو! مثل آبی که ریخته میشود!میدانی؟ گاهی این دلتنگی
 
اساسی حالم را میگیرد! وقتی هم که می آید که ول کن ماجرا نمیشود! می آید...میشیند رو به رویم و از
 
تو میگوید! هی بالا و پایین میرود....شلوغ میکند! ...میچرخد.... میکوبد... شل و سفت می کند...هی
 
حرف میزند و حرف میزند و حرف میزند! آنقدر که میروم آن کبریت کنار گاز را برمیدارم تا آتش بزنمت.... تا
 
دیگر چیزی برای دلتنگی نباشد! کبریت را میکشم روی گوگردی جعبه اش! داغ میشود....داغم میکند!
 
میگیرم مقابلت....میگیرم مقابلم...نگاهم تلاقی میکند با نگاهت...تصویرت زنده میشود....مظلوم
 
میشوی...معصوم میشوی...نگاهم میکنی...سکوت میکنی! و گویی اصلا نمیدانی که سکوت تو برایم
 
حکم تیر دارد! انگار میماند که تفنگت را کنار شقیقه ام گرفتی و دست روی ماشه میفشاری! انگارکه اصلا
 
یادم برود قرار بود من تو را آتش بکشم! و شروع میکنم به التماس! اولش التماست میکنم.. خواهشت
 
میکنم....میخواهم بشکنی سکوتت....برداری ماشه ات.... جیرینگ صدا کنی در سرم! و تو انگار اصلا
 
نمی شنوی...نمیبینی.... نمیخوانی! خسته ام میکنی! کلافه ام میکنی! آنقدر که بدون هیچ توجهی به
 
لوله ی تفنگی که چسبانده ای بر روحم میروم...مینشینم کنار پنجره...بیرون را زل میزنم! کبریت را روشن
 
میکنم....می سوزد....دود میکند...سیاه میشود... تمام میشود...به انگشتم میرسد.... دستم هم
 
میسوزد...ذق ذق میکند! قرمز میشود... چشمهایم میبندم شاید خواب ببینم...شاید تو را در خواب
 
ببینم...شاید در خواب باهم مهربان تر باشیم...اصلا شاید در خواب بیشتر باشیم! نه....یادم
 
نبود....مدتهاست که دیگر خوابی نمیبینم! آخر خوابم نمیبرد! آخ حواسم نبود! این دوست داشتن کار
 
دستم داد آخر! بس که غرق دوست داشتنت میشوم! آخر لو رفتم! آخر لو داد مرا این دوست داشتن و
 
چشمها!
 
یادم رفت!
 
چشمانت باز بود....!
 
بدجنس!
 
 
+ نوشته شده در تاريخ دوشنبه پنجم بهمن 1388 ساعت 19:54 توسط : شیرین |

 

وقتی شیرین گیه اش میگیره میگن این شکلی میشه!!! الانم میخوام گیه کنم!

 

+ نوشته شده در تاريخ یکشنبه چهارم بهمن 1388 ساعت 16:51 توسط : شیرین |

 

این دل درد لعنتی دو سه روزیه که برگشته و من شدیدا کلافم!

۶۱۰ تا ضرب المثل به زبان فرانسه با مترادفاش که میشه ۱۲۲۰ تا رو باید حفظ کنم

برای دوشنبه! که تازه ۴۰۰تاشو حفظ کردم!

تازه همون دوشنبه وصایا هم امتحان دارم که نخوندمش اصلا!

بعد محبت دوستان و کامنتهای کنایه آمیز هر از گاهیشون هم شدیدا داره توی اعصابم میره!

خلاصه اینکه ....!

اوووف!


الان کلی انرژی مثبت دادم بهمتونا.....حواستون بود؟

 

+ نوشته شده در تاريخ شنبه سوم بهمن 1388 ساعت 18:59 توسط : شیرین |

CopyRight © 2009 All Rights reserved